تبليغاتX
چند قدم تا دلتنگی
چند قدم تا دلتنگی
صفحه نخست
ایمیل مدیر
چند قدم تا دلتنگی

بی مقدمه

آقا مجید آدمها یه درک و شعوری دارند که با رفتارشون آن را ثابت می کنند پس فهمیدم ...

اول سلام خدمت دوستان ببخشید که دیر آپ کردم راستش بخواهید امتحاناتم شروع شده بود البته 7 شهریور اولین امتحانم بود که وقتی به دانشگاه رفتم دیدم لغو شده و دلیل لغو را خدا می داند البته بعدها فهمیدم که ماشینی که سوالات را حمل می کرده را سرقت کردند و خلاصه کل امتحانات دروس عمومی دانشگاه پیام نور لغو شدند و امتحانات دوباره از 20 شروع شدند و اولین امتحان تفسیر بود که چشماتون روز بد نبینه چه امتحانی چه سوالاتی خدا را شاکرم که هنوز سکته را نزدم نمی دونم این سوالات مزخرف را از کجا آوردند آنقدر سوالات پیش پا اوفتاد بود که به فکرت نمی رسید حالم از سوالات بهم می خورد خلاصه امتحان را دادیم اما با این امتحان بی خیال امتحان بعدی که زبان بود شدم و امتحان بعدی را دانش خانواده بود روز یکشنبه دادم این یکی بهتر از تفسیر بود .

چند روز پیش وقتی به سایت دانشگاه مراجعه کردم و تغییرات را دیدم داشتم شاخ در می آوردم از قانون جدید و واقعاً متاسفم قانون جدید که از امسال وضع کردند طرح مشروط شدن دانشجوی پیام نور است عجب طرح و ایده ای دارند شعار می دهند قبولی نود و نه درصد تو دانشگاه پیام نور اون وقت بعد از 4 ترم هم که مشروط شدی برو بیرون خدا به داد دانشجو برسه راستش وقتی اسم پیام نور می آورند حالم به هم می خوره و متاسفم که فکر نکردم و رفتم هستند کسانی چند سالی پشت کنکنور هستند تا آخرش که قبول می شوند اما من که وقتی همان سال اول فهمیدم دانشگاه قبول شدم خیلی خوشحال شده بود اما خوب آدمی وقتی فکر می کنم که چه سختی ها را کشیدم دلم نمی آید که نرم خلاصه با این امتحانات سختی که می گیرند نمی دانم چی را می خواهند ثابت کنند مایی که مجبوریم گاهی کتاب  بیش از 500 صفحه ای را نکته به نکته بخونیم و اگر یه کلمه را جا انداختیم از دلهره و دلشوره هول می کنیم اون وقت معدل زیر 12 را مشروط علام می کنند. خوب خلاصه تا دو سال دیگه که اگه مشروط بشیم یا نه خدا کریمه.

 

سهام عدالت

مطمئناً شما با این واژه آشنایی دارید طرح ایی که در دولت نهم و توسط آقای احمدی نژاد یه جورای مطرح شد طرحی که هر روز هزاران آدمی به امیدش پوشه به دست گاهی به ارگانهای دولتی مراجعه می کند و سوال می کند و جواب هم می خواهد و گاهی فقط شماره می دهد و به انتظار می نشیند که شاید روزی روزگاری کسی باشد زنگی بزند اما این وعده و وعیدها تا کی باید ادامه داشته باشد و مردم ساده باید انتظارها بکشند البته مردم ساده اند و تاوان ساده بودنشان را می دهند سال 85 استارت این طرح زده شد و فکر کنم بهزیستی و کمیته امداد اولین ها بودند که برای افراد تحت پوشش آن نهاد فرم ها را پر کردند و البته بعد از یک سال فقط یک بار هم به آنها مبلغ 40 هزار تومان داده شد و بعد از آن اداره ها ی دولتی قابل توجه دولت اداره های دولتی کارمندانی که هر ماه حقوق و مزایا می گیرند و البته فعلاً که چیزی ندادند تا آنجایی که من می دانم و بعد رسید به روستائیان و تا آنجایی که من مسئول این کار بودم 300 فرم سهم مردم بردستان بود که من وظیفه داشتم هر روز به تعدادی از افرادی که اسم نوشته بودند زنگ بزنم و آنها مدارک را تحویل بدهند که این کار در فروردین سال 86 صورت گرفت البته فرم ها 5 نفری بودند و تنها 17 فرم بیش از 5 نفری بودند که از این 300 فرم فقط 17 نفر بیش از 5 نفر می توانستند اسم بنویسند و بقیه دیگه هیچ خوب هر کی شانسش می گرفت و من زنگ می زدم و البته سر موقع مراجعه می کرد و حالا بعد از یک سال فرم دیگری آمده و دوباره تایید نوشته های مرا خواستند و تطبیق آن با شناسنامه .

 

لامپ ... کم مصرف، مرغ ... ارزان، کوپن خشکسالی و به صف بودن مردم

 

ماه مبارک رمضان می آید و با خود هزار فکر و ایده برای دولتی که می خواهند یه جورای دهن مردم فقیر را ببندند و این برنامه ادامه دارد تا اینکه امسال با توجه به بی برقی استان و خاموشی های پی در پی و شعار روی شعار که گاهی تلمبار هم می شد اداره برق را وادشت تا خوب دست به کار شود و ایده جدیدی ارائه دهد چند روز پیش اعلام کردند که اداره برق شهرستان دیر اقدام به توزیع لامپ های کم مصرف نمودند و مردم بیکار را به صف های چند صد متری واداشت و جالب توجه اینکه با توجه به قبض های هر خانوار تعداد 5 لامپ می دادند غیر ممکن بود هر 5 تا لامپ سالم باشند البته بهای هر لامپ 700 تومان بود.

 

یکی دیگر از ایده های دولت با توجه به گرانی و ایده های پیش آمده اقدام به توزیع مرغ نمدند البته به قیمت بازرگانی و هر کیلو 2000 هزار تومان و البته هر خانوار فقط پنج کیلو و شهرستان دیر هم بی نصیب نبود و یکی از مغازه اقدام به توزیع مرغ نمود البته این صف که کمر شکن تر از صف لامپ بود و مردمی که از گرمی هوا حاضر بودند مرغ ها را درسته قورت بدهند البته با توجه به جمعیت چند هزار شهرستان دیر و فقط یک مغازه مسلم بود که این شلوغی و این همه دردسر داشته باشد صبح پیش از اذان اسم می نوشتی و بعد از اذان مغرب نوبتت می شد خلاصه اگه اعلام می کردند مرغ تمام شده که هیچ آن وقت دیگه هیچ .

 

و اما کوپن خشکسالی تا آنجایی که یادم می آید تا امروز که دو سال و چند ماهی می شود در این دفتر شورا هستم دو بار این شورا اقدام به نام نویسی افرادی که یه جورای بی بضاعت هستند و یه جورای به قول معروف خشکسالی زدند کردیم و امسال این نام نویسی در شروع ماه مبارک رمضان بود و کمیته امداد با توجه به نامه ای که فرستادند اسم 250 خانوار 3 نفری که به 750 نفر می رسید و این نام نویسی تا 4 روز طول کشید و مردم را وادار به صف های طولانی کرد و البته گاه شاکی و معترض و گاهی راضی و منصف و البته افرادی که شاکی بودند بیش تر از افراد راضی بود البته تعداد شاکی ها بیشتر شد وقتی مهلت نام نویسی به اتمام رسید.

 

برج میلا و پول پارو کردن شهرداری

شاید شما هم برج میلاد را از نزدیک و از تلویزیون دیده باشید البته یادم می آید فلیمی چند ماه پیش می گذاشت با عنوان فکر کنم سفر سبز بود که قسمتی از فیلم برداری آن در برج میلاد انجام گرفته بود من خودم که بهمن ماه سال پیش که واسه جشنواره ای به تهران رفته بودم دیدم البته بعد از آن عید بود که از نزدیک نزدیک دیدم. کلنگ این برج در زمان آقای غلامحسین کرباسچی به زمین زده شد اما با دستگیری وی به اتهام فساد مالی و سپس تعویض پی در پی شهرداری تهران و کمبود منابع مالی برای تکمیل این برج ساخت آن به مدت 10 سال به طول کشید اما فکر کنم دولت می خواهد دق دلیهایش را سر مردم در بیاورد.

 

شورای شهر تهران نرخ بلیت برج میلاد که پنجمین برج بلند تاریخ است را 10 هزار تومان تعیین کرد.

برج ميلاد تهران در مجموعه ‌اي به نام مركز ارتباطات بين‌المللي تهران، در تپه‌هاي كوي ‌نصر (گيشا) واقع شده است.

مبلغ دریافتی از بازدید کنندگان فضاهای عمومی اعم از گردشگران داخلی و خارجی از ساعت 8 صبح تا ساعت 23 شب برای ورود به مجموعه برج هر نفر 100 تومان.

استفاده از سالن دید که منظره شهر تهران از ارتفاع بیش از 400 متری است، 6000 هزار تومان و استفاده از گنبد آسمان که رصد خانه برج است 10000 هزار تومان تعیین شده است.

و اما شگفتی این برج هزینه پیش بینی شده برای منوی رستوران  برج نفری 50 هزار تومان است.          

نوشته شده توسط سحر عبداله زاده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387
لينك مطلب

 

تکرار می شود

انتظار من هر شب

و بغض هزار پنجره

اشک می شوم

و از انتظار خسته ام

به تو دل سپرده ام

چه ثانیه ها که می رود

در انتظار شاید که تو بیایی

این روزها

چقدر دلخوشم

و ورق می خورد

نگاه خسته ام

در امتداد دوری ات

آه ...

زیر باران

باز دلم می گیرد

و عصر امروز

دختری لبریز از موج نگاهت

چشم به در

و دوباره تکرار می شود

انتظار ...

هر شب

                                                                 

 

نوشته شده توسط سحر عبداله زاده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387
لينك مطلب

 

 

                                                        و تو می آیی

                                                            بی اراده اینچنین

                                                                  تا آباد کنی

                                                  شهری که زادگاه تو نیست

                                                                     آیا می شود؟

 

 

 

 

متاسفانه آقای افراشته اون کسی نبود که دولت نهم می خواست و ایشان یک اصوالگرایی بود که در طی این مدت پابه پای خواسته های دولت نهم به پیش رفت اگر چه ایشان افراشته ای نبود که مردم از او می خواستند.

آقای احمدی نژاد پس از موفقیت بخاطر اصول مشترک مجبور بود در کابینه خود تعدادی از محافظه کاران سنتی را با خود همراه کنند و لاریجانی از آن کسانی بود که همراه احمدی نژاد گام بر می دارد.

لاریجانی خود به عنوان دیپلمات ارشد مذاکره کننده هسته ای وارد دولت شد و با اصرار او طیف نزدیک به او، پور محمدی را نیز وارد یکی از مهمترین وزارتخانه ها کرد.

افراشته از نیروهای نزدیک لاریجانی بود که به واسطه ی او به این صندلی نزدیک شد.

وقتی پور محمدی از ساختمان 13 طبقه وزارت کشور خارج شده آن گاه خلع استانداری از جمله افراشته سهولت یافت.

ایشان هم مثل همه ضعف های داشته اما ریسک نپذیری ایشان در اجرایی پروژه ها و گاه شعاری بودن وعده ها و البته ضعف در اجرا نکردن مصوبهای دولت از بزرگترین ضعف های بود که مردم با چشم های باز نگریستند

بزرگ نمایی ضعف های ایشان به وسیله طیف خاصی از اصول گرایان منجر به کنار گذاشتن ایشان شده است. و اینچنین ایشان می رود.

تلاش های نماینده های مجلس برای معرفی گزینه ای بومی سودی در بر نداشته و هیات دولت در آخرین نشست روز یکشنبه آقای ابوطالب شفقت را به جای افراشته می نشانند.

آقای احمدی نژاد بر چه اساس و مبنایی عمل کردید مگر ما نیروی بومی نداشتیم مگر توی این جمعیت چند هزاری یک نفر نبود که لیاقت داشته باشد و کارا باشد که شما از مازندران انتخاب کردید این انتخاب هیات دولت شما می خواست چه چیزی را ثابت کند که مردم بوشهر بی لیاقت هستند و لیاقت استاندار شدن نداشتند شمایی که دم از بکار گماشتن نیروی بومی می زدید حالا که نوبت به خودتون رسید زیرش را زدید متاسفم به همه ی آدمهای که ادعا می کنند و حرف می زنند واقعاً متاسفم به روشنفکران که دم از روشنفکری می زنند البته وقتی نماینده های ما در مجلس نتوانند کاری کنند آنها هم گناهی ندارند اما آقای شفقت تا چند ماه پیش یکی از گزینه های استانداری ایلام بود حالا چه شده که سر از بوشهر در آورده ما نمی گوییم آقای شفقت عملکرد بدی داشته نه.

ایشان در بخشهای کشاورزی و توسعه فرهنگی مازنداران تلاشهای زیادی داشتند همچنین ایشان در دولت های هاشمی و خاتمی پست های را بر عهده داشتند.

شاید اینجوری هم بهتر باشد تا مردم قدردان نیروی بومی باشند.

نوشته شده توسط سحر عبداله زاده در شنبه دوازدهم مرداد 1387
لينك مطلب

دوباره بغض در سکوت

و پلک های خیس خورده ام

که امروز

در سوگ تو سوسو می زنند

غریب می شوم

به سردی چشم های تو

در آخرین وداع

و من ...

 جستجوگری درمانده

به یمن لحظه های با تو بودن

هر پنجشنبه

در ازدحام آه و اشک

خیره می شوم به سنگ قبر تو

و تو آرام آرمیده ای

و دوباره

امروز

تمام بغضم را گریه می کنم

برای غربتی همیشگی

 

      

 

 

 

 

نوشته شده توسط سحر عبداله زاده در شنبه پنجم مرداد 1387
لينك مطلب

سحر، با چشم های خیس خیسم

من از دلتنگی خود می نویسم

 

کنار پنجره رو به افق ها

نشستم تا بیایی پیشم آقا

 

تو اما بال خود را باز کردی

سفر تا عشق را آغاز کردی

 

 

مرگ پایان کبوتر نیست

تا شقایق هست زندگی باید

 

نمی دانم چه بنویسم و چه بگویم زبانم خاموش اما دلم فریادها دارد.

پدر صدای گریه ام از دوری توست و چقدر غم انگیز است ثانیه های زندگی و زندگی کردن بی حضور تو ...

 این روزها که می گذرد نگاهم فقط به قاب عکسی دل خوش است که تو در آنی و خاکی که وجودت را در بر گرفته اما نمی شود باور کرد که تو دیگر از سفر نمی آیی و ما نباید منتظر بمانیم نه نمی شود باور کرد چقدر داغ بزرگی است نبود تو و حرف های ناگفته ی من و تو ...

جای خالیت به اندازه تمام آسمانهاست پدر قرار نبود که این بار بر نگردی داغ بزرگی است نبود تو و من دلتنگم دلتنگ یاد و نام تو ...

و حال من مانده ام و درد، درد بی پدری و هر روز شکسته و شکسته تر می شوم و فاصله ها کمر شکن .

صدای تیک تاک ساعت یعنی دیگر منتظر ...

 

مرگ پایان کبوتر نیست

تا شقایق هست زندگی باید کرد

 

به قول یکی از دوستان این را همقطاران خودمان می گویند البته این گفته درست است اما چرا حالا ...

روز یکشنبه است مثل همیشه صبح زود اومدم اداره امروز توزیع یسمان داشتیم تقریبا تا ساعت ۱۱طول کشید و منم ساعت 4:30 امتحان انسان شناسی داشتم اهرم ساعت ۱۲:۳۰ بود که از اینجا حرکت کردم یه نیم ساعتی طول کشید تا ماشین گیرم افتاد راننده از اهرم رد می شد تا خود اهرم باهاش رفتم ساعت 3 بود که رسیدم توی راه مادرم بهم زنگ زد و گفت که بابات را بردند اتاق عمل و هنوز درش نیاوردند دلم به لرزه می افتد ساعت ۵ از جلسه بلند شدم و برگشتم هنوز توی اهرم بودم که موبایلم به صدا در آمد مسیج بود پسر عمه ام نوشته بود قسمتون می دهم به ابوالفضل واسه دایی ام نماز حاجت بخونید دلم اینبار بیشتر لرزید زنگ زدم به یکی از دوستام ازش خواستم واسه بابام نماز حاجت بخونه ساعت ۵:۴۰ خورموج بودم که زنگ زدم رو گوشی برادرم نمی گرفت می گفت در دسترس نیست زنگ زدم رو گوشی عموم حال بابام را پرسیدم گفت تا نیم ساعت دیگه اما انگار دلم یه چیزای دیگه می گفت دعا و نذر کردم ساعت ۸ بود که رسیدم همین که پیاده شدم دیدم قبرستون بازه و چند نفری هم اونجا نشستند دلم نمی خواست برگردم خونه آخه می ترسیدم فاصله ای نیست بین خونمون تا قبرستون داشتم می رفتم خونه توی راه همه یه جوری بهم نگاه می کردند همین که به نانوا رسیدم دیدم دم در حیاط خیلی شلوغ بود ماشین موتور نصف خیابون را گرفته بودند داخل که شدم همه جمع بودند اقوام، همسایه و غریب خونمون جا نداشت تو حیاط هم نشسته بودند.

پدرم چند ماهی می شد که مریض بود البته خودش می گفت که کمر و کلیه ام درد می کنه اما دکترا چیزای دیگه می گفتند البته جواب سربالایی بود چند هفته ای بوشهر، چند ماهی شیراز و چند روزی هم کنگان بستری بود اما فایده ای نداشت نمی توانستند تشخیص بدهند نمی دانم این شانس پدرم بود یا بی عرضگی دکترها ما شاهد اینیم که فلان قرص یا آمپول فلان بیماری کشف کردند و یا حتی جلوگیری از آن اما چرا بیماری پدرم قابل تشخیص نبود مگر چه جوری مریضی بود سرطان نبود که دارو و درمانی نداشته باشد

خلاصه بعد ۸ ماه قرص ها و آمپولهای جور واجور تقریبا چند هفته پیش توی بیمارستان نمازی شیراز بستری شد راستی یادم رفت یه دکتری که بابام رفته بود بهش گفته بود یه چیزی توی شکمت هست و اون چیز خدا می داند گفته بود ممکنه زمانی که عمل قلب انجام داده بودی یه چیزی مانده باشه و بابام وقتی می رود پیش دکترش دکترش تفره می رود و نمی پذیرفت که عملش کنه بخاطر همین توی بیمارستان نمازی بستری می شود توی همین ۲۱ روز که بستری بود درست روز ۱۹ گفتند بابام باید عمل بشه توی شکمش یه چیزی است و روز 21 بابام ساعت شش عمل می شود در حین وقتی شکمش را می شکافند متوجه سه تا غده می شوند حالا نمی دونم چه غده ای بوده ولی غده ها زده بوده به سرخرگ هاش و بعد از اینکه عمل تمام می شود دیگه به هوش نمی آید.

اما نمی دانم این چه سرنوشتی بود ما به درک، حیف بابام که رفت همیشه نگران بود می گفت می میرم شما بدبخت می شوید همیشه نگران برادرم علیرضا بود اون 12 سالشه وقتی بابام را دفن کردیم برگشت بهم گفت که امشب کی پیش بابامه، بابام می ترسه .

این حرفش انگار که دلم را آتش زده باشند بود اما چه کار می تونستم انجام بدهم برادرم علیرضا زیاد به من و بابام وابسته بود

حیف  و هزاران حیف ما مرگ های زیادی دیدیم همه هم جون بودند دایی، خاله، خواهر و پسر عمو که همه جون بودند و حالا پدر ، بابام با توجه به شرایط کاریش کمتر خونه بودند ما با این مشکلی نداریم اما مردن خیلی خیلی سخته، سخته که هیچ کسی نیست دیگه صداش بزنیم بابا به مادرم گفتم باورم نمی شه که بابام مرده باشه فکر می کنه مسافرت رفته اما پنجشنبه که می شود می رویم سر خاک گویای یه چیزه دیگه است.

 دلم واسه بابام می سوزه که راحتی نداشت تا بود خودش به هر دری می زد واسه آسایش ما نمی خواست ما تو زندگی کمبودی داشته باشیم ما تو زندگی کمبودی نداشتیم یه زمانی مردم به زندگی ما حسودیشون می شد اما ...

ممنون از همه ی دوستانی توی این مدت بهم سر زدند و احساس هم دردی کردند چه با کامنت های که می گذاشتند چه با پیامک های که فرستادند

 

 

دوشنبه 20 خرداد1387 ساعت: 12:52

توسط:حیدرمنصوری

 

خبر تلخ بود... سید مرتضی تلفنی بهم گفت ... دستم به تلفن نمی رفت که تسلیتی گفته باشم اما زنگ زدم وخاموش بودی...عزیز ...در این لحظه های سخت همدردی مرا پذیرا باش...چاره ای جز صبوری نیست که تو همیشه صبور بوده ای... برای روح پدرت غفران واسعه الهی آرزومندم ...

 

آقای منصوری یادش بخیر واسه تبلغات انتخابات آمدید خومون پدرم بهتون قول داده که به ... رای می دهد .

 

 

چهارشنبه 22 خرداد1387 ساعت: 17:35

توسط:حمید.شعرانی

 

سلام
مرگ قطعاَ پایان کبوتر نیست .. این را همقطاران خودتان می گویند..صبور باشید و ما را در غم خود شریک بدانید

 

 

چهارشنبه 22 خرداد1387 ساعت: 18:54

توسط:دلتا  حسین عاشوری

 

بازگشت همه بسوی اوست

 من آمدم بابا خندید .....

از صمیم قلب تسلیت مرا بپذیردل...تادل

 

جمعه 24 خرداد1387 ساعت: 12:35

توسط:سهیل پرنده

 

سلام سحرخانم..همینجا از نظر حیدر منصوری فهمیدم...نمیدونم چی بگم...سکوتم بهتره

 

 

جمعه 24 خرداد1387 ساعت: 19:55

توسط:نسیم

 

سحرجونم سلام همین الان از طریق وب دل تا دل متوجه این مصیبت بزرگ شدمهیچ حرفی برای گفتن ندارم جز دعا از درگاه خداوند برای آمرزش پدر عزیزت و صبری عظیم برای از دست دادن کسی که هیچ صبری توان تحمل دوریش را نداره

پدرم پشت دوبار امدن چلچه ها,

پشت دو برف پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی

 پدرم پشت زمان ها مرده است

پدرم وقتی مرد,آسمان آبی بود

مادرم بی خبر از خواب پرید

, خواهرم زیبا شد.

پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه شاعر بودند

با آرزوی عمری سرشار از سربلندی برای شما

 

 

 

یکشنبه 2 تیر1387 ساعت: 2:16

توسط:MRAS

 

رمق نمونده واسه دل خدا تحملت بده

بذار صدای هق هقتگريه رو رسوا بكنه

غرور سنگ و ميشكنه هجر پدر هجر پدر.....

هر وقت اومدم نتونستم چيزي بنويسم

 متاسفم

انشاالله خدا صبرت بده...

mras

 

 

سه شنبه 4 تیر1387 ساعت: 20:11

توسط:علی ناظمیان فرد- مشهد

 

عمو زاده عزیز! ما را در مصیبت خود شریک بدانید.× آفتابی رفت و ماهی در پی اش/ دیده ای رفت و نگاهی در پی اش/دلبری رفت و دلی دنبال او/ داغ بر دل ماند و آهی در پی اش/ شاید این سخن مرحوم دکتر شریعتی وصف الحال باشد:" وقتی که دیگر نبود, من به بودنش نیازمند شدم.وقتی که دیگر رفت,من به انتظار آمدنش نشستم.وقتی که او تمام کرد,من شروع کردم.وقتی که او تمام شد,من آغاز شدم. و چه سخت است تنها متولد شدن,مثل تنها زندگی کردن ,مثل تنها مردن ....."

 

استاد گرانقدر ممنون از لطفتون یادش بخیر وقتی دانشگاه قبول شدم پدرم واسه انتخاب رشته ام به شما زنگ زد . من برخلاف میل پدرم عمل کردم اون می خواست من حقوق بخونم اما من رشته حقوق دوست نداشتم. ولی بعدها فهمیدم اشتباه بزرگی انجام دادم.

 


                                                

 

                                                

نوشته شده توسط سحر عبداله زاده در یکشنبه نهم تیر 1387
لينك مطلب

این روزها که می گذرد

فرقی ندارد

عشق باشد یا نباشد

دلم بی خود پلک می زند

شاعر در سوگ خود مرثیه می خواند

و گریه های عقده گشا

قانون سکوت را می شکنند

                

                                        

نوشته شده توسط سحر عبداله زاده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387
لينك مطلب

متاسفانه يا خوشبختانه اين روزها استان بوشهر با كمبود يا بي آبي در بيشتر شهرها و روستاها مواجعه است البته عسلويه تافته جدا بافته است الان  ۲۵ روز است كه اين مشكل دامن گير استان شده است و مسئولين امر بي خيال.

شايعه هاي بسياري از جمله بدهي استان بوشهر، خشم كانديدهاي مجلس و شايعه هاي پراكنده ديگر...

و اما ضايع شدن حق بعضي شهرها يا روستاها با توجه به توزيع ناعادلانه آب توسط مسئولين خشم بسياري از مردم را در پي داشته است و در پي اين امر مردم بردستان در روز جمعه با تجمع روبروي دفتر شوراي اسلامي و بستن راه ماشين ها اعتراض خود را نسبت به اين مشكل اعلام نمودند تجمع ۱۰۰ نفري مردم و پلاكاردهاي آب يعني زندگي، آب آشاميدني سالم حق ماست هيچ واكنشي توسط مسئولين امر را در بر نداشته.

درد مردم بي آبي نيست در اين مدت كه با كمبود آب مواجعه بوديم آب سهميه بندي شده بود اونم چه سهميه بندي نمي دانم! از چند نفري كه پرسيدم وضع كنگان از همه بهتر بوده البته هيچ جا مثل بردستان نبوده فقط مردم در شب آب داشتند اونم از ساعت ۹ شب تا ۶ صبح البته غير قابل خوردن هم بوده اما در صورتي كه در هيچ كجاي شهرها و روستاهاي استان مثل دير نبوده نمي توان همه چيز را گردن مسئولين انداخت اما مي توانستند وضع را از ايني كه هست بهتر كنند اما...!؟

راستي تا يادم نرفته چند روز پيش از راديو استان شنيدم برق هم سهميه بندي مي شود از اول تير ماه .

متاسفم كه هر چي تو سري است مردم استان بوشهر بايد بخورند خود استان برق ۵ استان را تامين مي كند اون وقت خود مردم توي اين تابستان گرم با بي برقي روز و شب مواجعه شوند نمي دانم.

توي اين ۴ سال احمدي ن‍‍ژاد ايران فراز و نشيب هاي زيادي داشته هر چند گاه خوب و بد اما بدي هايش فزونتر بودند سهميه بندي بنزين و مشكلاتي كه مردم هنوز هم از آن مي كشند تازه آزاد  دستور دادند ليتري ۴۰۰ باشد آخي آخ جون يكي نيست بهش بگه پدر بيامورز تا كي ما بايد جور اين دولت بكشيم كرايه هاي ماشين سر به فلك كشيده پيش از اينكه بخواهي سوار ماشي بشيم باشد شرط كرايه كنيم بعد سورا بشيم اون وقت دولت ايران واسه عراق دلسوزي مي كنه آخه كجاي دنيا ديديد كه مردم يه كشور در فقر اقتصادي باشند اون وقت شعار روي شعار تجمع روي تجمع كه چي ؟ بياييد بشتابيد پول بدهيد كه مي خواهيم به عراق بفرستيم انگار يادش رفته كه عراق كي بود و چي كرد كجا ديده ايد دولتي كه خودش گرسنه است اون وقت مي خواهد شكم ديگري را سير كند خسته ام از اين همه تورم و

بي عدالتي .

اگر بگذارند شايد دولت بعدي اميدي باشد. شايد!

نوشته شده توسط سحر عبداله زاده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387
لينك مطلب

و امشب

پرسه مي زند چشمانم

ميان خاكريزها

و نخل سوخته

در كوچه هاي سرد فراموشي

چه حس و حال عجيبي ست

بغض مي كنم

در روز مرگي خودم

و نگاه خيس باران

از پشت پنجره

در آلبوم روز جنگ

و دلتنگي آسمان

در انبوه آتش

به اميد

پرواز

در مسير سرخ عشق.

نوشته شده توسط سحر عبداله زاده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
لينك مطلب

 

يا مقلب القلوب الابصار

يا مدبر الليل و النهار

يا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الي احين الحال

 

چه افسانه ي زيبايي، زيباتر از واقعيت. راستي مگر هر كسي احساس نمي كند كه نخستين روز بهار گويي تخستين روز آفرينش است. اگر روزي خدا جهان را آغاز كرده است مسلماً بهار نخستين فصل و فروردين نخستين ماه و نوروز نخستين روز آفرينش است.

دكتر علي شريعتي                              

 

باز پاي پنجره حيران نشسته ام ميان خلوتي خاموش و سكوتي غريب و چقدر درد آور است افسوس مي خورم عابران در باد مي رقصند و سايه ي درد در جاده هاي زخمي چه سنگين مي گذرد.

با من چه خواهي كرد در شرجي ترين سكوت و آوازهاي زخمي درموسيقي نگاه باران و تازه اينجا ابتداي سوختن است به دنبال رد پاي توو تو قدم مي زني در شروه هاي شاعر تقدير من بي تو اين نيست.

حيرانم! از روزگار ما را ببين بي تو چه ها داريم؟

نوشته شده توسط سحر عبداله زاده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387
لينك مطلب

با عرض سلام خدمت همه دوستان به خصوص آقای سید محمد رضا هاشمی ممنون از لطف همیشگی تون و تشکر از دوستان خوبم که واسه دوستم  دعا کردید یه خبر خوب فعلاً با معالجه های که صورت گرفته سی درصد تومور از بین رفت و حالش هم رو به بهبودیه شرمنده از غیبت طولانی ام راستش مثل همیشه کار را بهانه می کنم و درسم راستش را بخواهی روز جمعه جشنواره ای دعوت شده بودم با عنوان " نخستین جشنواره پیام آوران صلح و دوستی" از من هم دعوت شده بود به اتفاق آقای سید مرتضی کراماتی به تهران رفتیم  برنامه در فرهنگسرای نیاوران سالن خلیج فارس بود که متاسفانه پرواز ما ساعت ۳ بود و تا ما رسیدیم کلی از برنامه گذشته بود اما همان نصف برنامه هم عالی بود خانم بهاره رهنما بازیگر خوب تلویزین و سینما مجری بود که عالی بودند جشنواره در چهار بخش بود که هر بخش هم 3 نفر برتر داشت دبیر جشنواره آقای سعید طباطبایی و آقای بهروز شلیله متولی و مجری طرح بودند و اما چهره های سرشناس این جشنواره علی بابا چاهی و محمود دولت آبادی بودند.

و اما چند داستان کوتاه البته جشنواره ای بهانه ی نوشتن شد من داستان نمی نویسم اگر بد شده خودتون ببخشید.

 

( ... )

آقا تو رو خدا کمک کنید. بچه ام دارد می میرد. فقط یک تکه نون تو رو خدا.

( کرایه ای است و دارد نفش بازی می کند و نقشش چه خوب بازی می کند)

( نه تو رو خدا نقش نیست)

بچه نفس نفس می زند و مادر ناگهان با آخرین نفس جیغ کشید و گفت: " خدا لعنت کند هر چه آدم معتاد و شوهر بی غیرتم. "

 

پیاده روی

قرار بود من و رضا فردا برویم پیاده روی. شب تمام وسایل را آماده کردیم و زود خوابیدیم تا نکند خواب بمانیم. صبح رضا زودتر از من بلند شد. صبحانه خوردیم به راه افتادیم. همین طور که راه می رفتیم با هم از گذشته حرف می زدیم. آخه من و رضا از بچه گی با هم بزرگ شدیم اما رضا یکدفعه سه سال غیبش زد و حالا بعد از سه سال دوباره همدیگر را دیدیم.

توی راه قرار بر مسابقه دو گذاشتیم ( هر کس باخت ناهار با اون باشه) من زودتر از رضا دویدم رضا داشت می لنگید ( زود باش از گرسنگی مردم)

رضا نفس نفس زنان و لنگ لنگان رسید. رفتم ناهار چیزی سفارش بدهم. وقتی رسیدم از تعجب دهانم باز مانده بود نمی دانستم چه بگویم تا اینکه رضا خودش شروع به حرف زدن کرد و گفت: آره درسته چیزی که می بینی پاهایم را توی جنگ از دست دادم و حالا دو تا پاهایم پلاستیکی است.

 

بی وفا

چند سالی از آشنایی من با او می گذرد همیشه با جان و دل او را دوست داشتم اگر چه هر وقت می دیدمش تغییر کرده بود و اونی که می خواستم نبود. ولی باز هم دوستش داشتم. هر وقت که می دیدمش همه می گفتند ( خیلی بی وفاست و گاهی اوقات به آنهایی که دوستش دارند نارو می زند.) اصلاً باور نمی کردم و همچوقت به حرف های ان ها گوش نمی کردم تا اینکه خودم امتحانش کردم و دیدم به من هم نارو زد .

دیگه از آن روز باورم شد بی وفاست. با خودم گفتم: ( محک جان دیگه هیچوقت از باجه رونامه فروشی نمی خرمت.)

نوشته شده توسط سحر عبداله زاده در شنبه یازدهم اسفند 1386
لينك مطلب


  • منوی سایت
  • صفحه نخست
  • پست الکترونيک
  • خانگي سازی
  • ذخيره كردن صفحه
  • اضافه به علاقه منديها

  • درباره وبلاگ
  • زندگی همیشه اون چیزی نیست که ما فکر می کنیم فراز و نشیب زیاد داره پس باید باهاش راه بیایم وگرنه قالمون می ذاره پس بیا تا قالمون نذاشته قالش بذاریم.
  • آرشیو موضوعی
  • نویسنده
  • جستجو
  • :جستجو در گوگل
    :جستجو در همین صفحه

  • آمارسایت
  • »افراد آنلاين:
    »تعداد بازديدها:
    »کاربر: Admin


    Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

    Add to Technorati




    کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

    All Rights Reserved 2008-2010 © by sahar665.blogfa.com

    Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM